تبليغاتX
نـاصــر عـبـداللهـی را چـه شــد ؟
سـتـاره بود ، غـزل بود ؛ تـرانـه بود و تــو بودي .:. هـزار حـادثـه ، امـا بـهـانه بود و تــو بودي
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


نـاصــر عـبـداللهـی را چـه شــد ؟







دو سال که...

+  جمعه 29 آذر1387ساعت 20:44  ...  الهه  | 


ای ماجرای شعر و شبهای جنون من!... آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟!

می دانم آری نیستی....

+  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 22:59  ...  الهه  | 


کم نبودی، بیش هم نه، که خودت بودی..ماه مهربان! شاید به همین خاطر هست، هرجا که نیستی و هستم یک بید مجنون به خاک میسپارم تا خاطرم باشد که عشق را برای همگان میخواستی نه برای خود...

+  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 9:42  ...  الهه  | 


آن مرد رفت.

آن مرد در باران رفت...

+  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:59  ...  الهه 


تو رفتـی و ناراحتی ام از این است که چرا آن گونه ، نابهنگام و غریب و راز آلود...

+  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 1:45  ...  الهه  | 


یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد.

پس نگو!... نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست، قبول ندارم!

گرچه به ظاهر جسم خسته است ولی دل دریایی ست، تاب و توانش بیش از اینهاست.

دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد... باشد!

دوست خواهم داشت بیشتر از دیروز، باکی ندارم از هیچکس و هر کس که تو را دارم عزیز...

 

+  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:9  ...  الهه 


او که از ناصر بنویسد لطف دیگری دارد. شاید چون تمام ِ " آذر ِ آتش گرفته " را منتظر بودم که یک روز بلاگش با این پست به روز شود که: ناصریا به هوش آمد...

 

سیاورشن دلتنگ تر از همیشه، با عکسی از ناصریا در خانه ی پدری...

[به همین زودی یک سال گذشت؟...] 

+  شنبه 13 مرداد1386ساعت 11:38  ...  الهه 


روز پــدر بود و بـابـای نینـا نبـود.....
+  شنبه 6 مرداد1386ساعت 12:49  ...  الهه 


امشب، بهار ۸۶ میرود.

بهاری که آمده بود اما با دست خالی، با شکوفه هایی خیالی...

امشب اولین بهار ِ بی شما، تمام میشود...

+  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 21:40  ...  الهه 


السَّلامُ علَیکِ یا اُمّاه ، یا فاطمه بنت نبی...

 

+  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8:0  ...  الهه 


دلم گرفته بود هر جا میرفتم میگفتن تموم شده... گریه کردم، یعنی او میخواست من گریه کنم؟! آخه بعد از اون لحظه های بارونی به اولین جایی که رفتم "کیدی" رو داشت.

عکس پشت جلدش رو هر چی نگاه میکردم سیر نمی شدم...  

نینا روی سینه ی بابا خوابیده بود، بابا چشاش بسته بود، مثل حالا...

دست بابا رو نینا بود مواظبش بود، مثل حالا...

سرمو که بالا آوردم دیدم داریم تو مسیری میریم که روز قبل رفته بودیم، من که نخواسته بودم! لابد او خواسته!...

روز قبل یه پارچه ی سبز کشیده شده بود رو مزار، بعضیا رو اون پارچه ی سبز براش نوشته بودن، نوشته بودن که هنوزم دوستش دارن.. نوشته بودن که هرگز فراموشش نمیکنن.. نوشته بودن که هنوزم با صداش تازه میشن.. نوشته بودن...

یه زمونی او واسه دیگرون یادگاری مینوشت و حالا...

راستی منم براش نوشتم، نوشتم که... نمیگم! ...

 

و امروز باز راهی اون منزل بودیم... هیچ کی حرف نمیزد... تنگ غروب بود و هوا ابری...

صداش تو گوشم بود... گنوغُ میخوند:

آسمان ابری و وقت غروب ، مه صدای گرمتوم خاک جنوب...

مه گنوغُم مثه خوم گنوغ موا ، آدم صادق و بی دروغ موا...

یه نفر ساده به مثل چوکلک ، کسی که بلد نبو دوز و کلک...

غم عشقی تو چشاش ولو بشه ، مثه کوهی پر غرور گنو بشه...

 

رسیدیم!

سرش شلوغ بود، داشتن واسش سنگ میذاشتن... نمیخواستیم مزاحم باشیم رفتیم سر یه مزار دیگه منتظر شدیم تا وقتی تنها شد بریم پیشش... دل تو دلم نبود...

یه پیرمرد که میگفت ۲۷ ساله تو بهشت زهرا همدم رفته هاس اومد نشست کنار ما و به خیالِ اینکه اون مزار ِ یکی از اقوامه شروع کرد قرآن خوندن... خب دم ِعیدی یه حالی هم به آقای قنبری دادیم(رو سنگ مزار این اسم نوشته شده بود)...

پیرمرد دید من دائم نگام طرفه ناصریاس، فکر کرد نمی شناسمش، شروع کرد گفتن: اونجا مزار ناصرعبداللهیه !!!!!خواننده بوده !!!!!سه ماه پیش... همچنان داشت حرف میزد که دیدم ناصر تنها شده ، و من رفتم سراغ اون قبر ِ نونوار شده...

 

هنرمند عارف اسطوره ی موسیقی پاپ...خوشم اومد عبارت چش درآری بود !!

ناصر عبداللهی فرزند عبدالرحمن... چه عالی ! عبداللهی رو با دو تا "لام" نوشتن... وقتی میدیدم بعضیا می نویسن عبدالهی، لجم میگرفت!

من از اون شعر بندری هیچی متوجه نشدم.

طلوع دل انگیز ۱۰/۱۰/۱۳۴۹...

غروب غم انگیز ۲۹/۹/۱۳۸۵...

هر چه تو را به یاد من بیاورد زیباست...

رنگ مزار ناصریا مشکیه... انگاری راس میگن که مشکی رنگ عشقه!...

عکسشو نگاه کردم همون عکسی بود که قبلا در قسمت بیوگرافی گذاشته بودم...

 

دلم میخواد فکر کنم که اون خواسته اولین غریبه ای که خونه ی جدیدشو میبینه من باشم!

باور کن حضورشو میشد حس کرد !.. یه چیزی رو یواشکی بگم ! وقتی داشتن براش سنگ میذاشتن و ما کنار قبر اون غریبه نشسته بودیم، احساس کردم ناصریا هم اومده پهلوی ما نشسته و داره به قرآن خوندن اون پیرمرد گوش میده... غروب عجیبی بود!

غروب یک شنبه ۲۷ اسفند ۸۵... تو پستی که راجع به اعتقاد ناصر به عدد ۹ گفته بودم بعضیا شروع کردن جمع بستن ِعددایی که به روز و روزگار ناصریا مربوط میشد و به عدد ۹ رسیدن.. خب لابد این یکی رو هم باید اضافه کرد  ۹=۷+۲ ...

 

شب شده بود... دیگه باید خداحافظی میکردم... و من خیـلــی خداحافظی کردم !!!

 

چند قدم که رفتم دلم تنگ شد برگشتم نیگاش کردم، اما دیگه ناصریا نبود انگاری رفته بود چون دیگه حضورشو نمیشد حس کرد! دیگه منو نمیدید ولی براش دست تکون دادم، چقد گلوم درد گرفته بود!! بغض بی وقفه... دست تکون دادن آخر!... آخرین خدانگهدار!... ناصر داشت میخوند!

 

و حالا من اینجام در اتاقی که شاهد اشکهای بی شمارم بوده، من اینجام اما دلم جایی جا مونده!

یه تیکه از روحمو من جایی گذاشتم که نپرس  

 

+  جمعه 17 فروردین1386ساعت 10:0  ...  الهه 


کاش هیچکی اینجا نمی اومد، کاش هیچ رهگذری بر سر این مزار مجازی نمی ایستاد، کاش هر کی میومد ته تموم حرفای مربوط و نامربوطش یه خط برای شما و از شما می نوشت، فقط یه جمله که " فلانی خدایت بیامرزاد!"...

روزهای اول خیلی خوب بود! غریبه هایی می اومدن و میرفتن، هر کی یه چی میگفت و میرفت ‌‌، یه روحش شادی، یه بغضی، یه گُلی... ولی حالا آدمای ثابتی میان، حرفا همه تکراری شده، بعضی وقتام که حرف از همه چی هس الا شما!...

من این بلاگو اینجوری نمی خوام! 

 

+  شنبه 19 اسفند1385ساعت 12:0  ...  الهه 


کاش زمان برمی گشت به عقب به آبان، به مهر، به شهریور و متوقف می شد!... اون روزا ستاره بود، غزل بود، ترانه بود و تو بودی...هزار حادثه، اما بهانه بود و تو بودی... تو بودی!!!...

 

دونه دونه روزای اسفند رو می سوزونیم تا بهار بیاد اما وقتی اومد پنجره ها رو رو به چی وا بکنیم؟... شما بگید چه خاطره هایی رو تازه کنیم؟...

 

دیروز "میم مثل ملاقلی پور" هم راهی شد و ما رو تنها گذاشت... 

چند وقت پیش تو یه برنامه با شوخیاش لبخند زدیم و حالا...

آقا رسول زندگی تازه تون مبارک! ، دلمون برای شما هم تنگ میشه... دو روز تلخ زندگی، قصه ی تلخ مردنَ... ناصریا نگو مبَه غمگین که خدا از غمگینو خوشی نتات... آخه خدا؟؟!!... میشه شما بهش بگین ببینه این ناله ی پنهانم، این دیده ی گریانم؟!...

 

ترانه خونِ جنوب کاش آهنگ خاموشی نمیکردی!... کاش یه بار دیگه می خندیدی و پای غمُ از روزامون پس می کشیدی!... باز ترانه ها رو زنده میکردی، کاش یه بار دیگه نفس می کشیدی!... ای دل دگه گولُم مزن، مه بیشته گولت ناخورُم، برگشتنی نین این سفر...

 


این روزا به لطف "خونه تکونی" چیزای جالب و قشنگی پبدا میشه مثلا حرفهای عیدانه ی ناصریا!:

 

سال ۸۴ رو چطور گذراندید؟ نسبتا سال تاثیر گذاری در عرصه ی هنر موسیقی نبود.

بهترین خاطره ی سال ۸۴؟ صعود تیم ملی به جام جهانی.

بدترین خاطره ی سال ۸۴؟ سانحه ی سقوط هواپیمایی سی ۱۳۰ .

بهترین نوروز زندگی تان کدام بود؟ خدا رو شکر تا امروز نوروز بدی نداشتم و همه ی نوروزهای گذشته رو دوست دارم.

بدترین نوروز زندگی تان کدام نوروز بوده؟ در دوران نوجوانی یک سال دلم میخواست از مغازه ای یک میکروسکوپ بخرم ولی بعلت بارش باران مغازه چند روز تعطیل شد و بعد هم که آن مغازه باز شد، اون میکروسکوپ فروخته شده بود اون موقع خیلی ناراحت شدم.

اولین عیدی رو از چه کسی میگیرین و به چه کسی میدین؟ از همسرم میگیرم و اولین عیدی رو هم به همسر و فرزندانم میدم.

اولین عید دیدنی رو منزل چه کسی تشریف می برید؟ اگر بندرعباس باشم منزل پدر و مادر خودم و پدر و مادر همسرم، اگر تهران باشم منزل دوستان.

اولین کسی که بعد از سال تحویل با او تماس می گیرین کیست؟ سعی میکنم با دوستان زیادی تماس بگیرم و عید رو تبریک بگم.

عید به چه معناست ؟ عید با اومدنش شادی میاره، وقتی ما طبیعت رو می بینیم که دوباره نو شده و آغازی دوباره داشته به این فکر می افتیم که خودمان را هم عوض کنیم، دلهایمان را از بدی پاک کنیم و به خوبی هایمان بیافزاییم.

بهار چندمین فصل محبوب شماست؟ اولین فصل چون به آدم زندگی تازه ای میده البته زمستون های بندر رو هم دوس دارم.

سیزده بدر امسال کجا هستید؟ اگر در بندر باشم به دشتهای اطراف شهرمان میرم و اگر در تهران باشم شاید به حومه ی تهران برم.

مهم ترین برنامه ی سال ۸۵؟ برای موسیقی فعلا نمیشود برنامه ای در نظر گرفت.

آیا دوست دارید در سال ۸۵ بازیگر شوید؟ اجازه بدهید اول خوانندگی رو به جایی که باید برسانیم، بقیه ی کارها برای بعد.

 

 

پ ن : به صفحه ی فال اون مجله نگاهی انداختم، دیدم "دیماه ۸۵" رو برا متولدین دی(از جمله ناصریا) اینجوری پیش بینی کرده بود : به شما توصیه میکنیم در سال ۸۵ برخلاف هر سال منتظر یک جشن تولد رویایی باشید که بسیار جنجالی و دهن پـُر کن خواهد بود!

 

 پ ن : پارسال مجیدسبزی ، رضاسعیدی و منوچهرنوذری... امسال پوپک گلدره ، بابک بیات و ناصرعبداللهی

+  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 8:0  ...  الهه 


کم کم دارم نسبت به شما حسادتِ مزمن پیدا میکنم!  

حس ششم!!!...

رضا کریمی: برای اجرای برنامه سفری داشتیم به ترکیه، در حین پرواز با شرایط نامساعدِ جوّی مواجه میشیم، مسافرا وحشت میکنن، منم معمولا از هر تکون هواپیما واهمه دارم، دست ناصر رو گرفته بودم و می فشردم.

همین بهانه ای بود تا باب صحبتهای شوخی وار ما در مورد مرگ باز بشه...

ناصر می گفت: شماره پرواز ابدی من عدد ۹ هس!...

می گفت: ۹ یه عدد آسمونیه، و اونو عدد کمال می دونست...

( رفتنش هم که بیست و نهمین روز از ماه نهم بود، شب شهادت نهمین امام! )

می گفت: در ماه دی، منو به خاک می سپرن و وقتی این اتفاقا میفته که بارون می باره!(بابای بارون)

می گفت: من سال سگ به دنیا اومده م، سال سگ هم میمیرم!

 

با اینکه تو کنسرتای مختلف، همیشه درخواستای زیادی از طرف مردم واسه اجرای ترانه ی "هوای حوا" داشتیم ولی حس میکردم ناصریا از خوندن این ترانه راضی نیس!

این حس به بچه های گروه نوازنده هم منتقل شده بود، تا جایی که ازم پرسیدن: چرا ناصر هـوای حـوّا رو کم میخونه؟

منم همون شب این سوالو از ناصر پرسیدم، ناصر گفت: هـوای حـوا « شرح حال » من است، شرح حال رو باید موقعی گفت که « حال » باشه...

                                          

+  یکشنبه 17 دی1385ساعت 14:0  ...  الهه 


تولدتون با سه روز تاخیر مبارک!... به نظرم دیگه ۱۰ دی نمیشه گفت تولدتون مبارک!...

تولد رو بعد از مرگ، تبریک گفتن بی معنیه... خودتونم که یه جا گفته بودین: "مرگ یه تولد شیرینه..." پس از امسال ۲۹  آذر روز میلاد شماس!

الان که دارم می نویسم صدای فاضله که میخونه:

"هر کَه شَوا هر چی بـگِیت، هنو هَمو سادَه دلی

هنو همو چوکِ خاش ِ کوچه ئونِ سِد کامِلی  

 بلند بَه تا مثل قِدیم، تو مَحلَمان جار بکشی

نِویدِ شادی ها دی و تیرِ دلِ غَمون بشی"

 

قشنگه! اما تو ترانه هایی که واسه شما خونده شد، گمونم هیچ ترانه ای به پای ترانه ی دعا که اسحاق خوند نرسه...

می دونید! این روزا که به شما فکر می کنیم، فقط به یه کلمه می رسیم: «حـیـف !!!»...

حیف از شما، از اون حنجره، از اون همه توانایی، از اون همه معرفت... حـیـف!!! 

چه زود میگذره!... انگار همین دیروز، دوشنبه (۲۷ آذر) بود، ترانه ای که براتون گفته بودم رو پست کردم، دو روز بعدش (چهارشنبه ۲۹ آذر) ظهر بود که نامه م برگشت خورد، ظهر چهارشنبه! یعنی درست همون لحظاتی که شما پرواز رو آغاز کرده بودین، تو نوشتن آدرس یه اشتباه کوچیک کرده بودم، بد جوری حالم گرفته شد، در اتاقمو از پشت قفل کردمو کز کردم یه گوشه...

زل زدم به عکس شما، بغض داشتم اما گریه م نمیومد، رادیو رو روشن کردم، "مهران دوستی" داشت با علیرضایی که فامیلیش یادم نیس و مکه بود صحبت میکرد، ته حرفاش گفت: "علیرضا ازت میخوام واسه روح تازه پر کشیده ی هنرمندمون هم دعا کنی..."

هنرمند؟!؟!؟!... فوری ذهنم رفت طرف ناصریا... نه!... حتما بابک بیات رو میگه... اما پس چرا میگه ظهر امروز ؟... وای!...

میرم پایین، زل میزنم به برادرم، میخواستم بهش بگم... اما نتونستم، زبونم نمی چرخید، شوکه بودم، به آیینه ی روبه روم نیگا کردم از قیافه م خنده م گرفت، شده بودم مث آدمای بیچاره!.. درمونده ی درمونده!... برگشتم تو اتاق..

ناصر عبداللهی؟؟!!... نه بابا از بس تو فکرشم اشتباه شنیدم حتما!...اما چرا صدای ناصریا رو پخش میکنن؟...

"گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم.... تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم

چه ترانه بی اثر بود مث مشت زدن به دیوار.... اولین فصل شکستن آخرین خدانگهدار"

لعنتی ! رادیو رو خاموش میکنم، سکوت!... یادم میاد از "میخوام سکوت کوچه رو ترانه بارون بکنم"... بغضم میترکه زار میزنم ! "ضیافت" رو میذارم، صداشو زیاد میکنم... صدای هق هقم تو صدای ناصر گم میشه...

"من خودمم نه خاطره، منظره ام نه پنجره

من یه هوای تازه ام، نه انعکاس حنجره

میخوام سکوت کوچه رو ترانه بارون بکنم

دلا رو به ضیافتِ ترانه مهمون بکنم

میخوام بگم که این صدا هر چی که هس مال منه

شیشه ی رخوت شبو سنگ ستاره میشکنه

خونه ی من همین وراس، پیش شما پیاده ها

هر جا که چشم عاشقی، مونده به خط جاده ها

بغض ترانه سنگیه، من ولی جنس شیشه ام

دل رو به غربت نزدم، تیشه نخورده ریشه ام

تنها دلیل بودنم، خوندنِ این ترانه هاس

زخم هزار تا خاطره، تو دل عاشقانه هاس"

 

هنوز باورم نشده، میرم به بلاگ سیاورشن...بلاگی که از روزای اول آذر روزمو با چک کردن اون شروع میکردم... اما اون هنوز آپ نکرده بود و آخرین پستش درباره ی ترانه ی دعای اسحاق بود، آرشیو آذرشو در آوردم، دونه دونه پستاشو دوباره خوندم...  

ناصرعبداللهی در کماست، لطفا دعا کنید!

وضعیت ناصرعبداللهی کمی بهتر از دیروز!

پزشکان عابدزاده را برای معالجه ی ناصر به بندر بیاورید!

ناصر خوب میداند زمستان هرمزگان دیدن دارد!

یک روز سخت برای دوستان و نزدیکان ناصرعبداللهی!

دکتر ناصر: مشکل مغز و ریه ی ناصرعبداللهی هنوز حل نشده است!

ناصرعبداللهی به بیمارستان شهید هاشمی نژاد تهران منتقل شد!

صدای اسحاق در هوای این روزهای بندر!

چه روزایی داشتیم با اون نوشته ها ..چقد با هر کلمه ش اشک ریختیم، دعا کردیم، بغض کردیم، گاهی وقتام لبخند زدیم............

 بالاخره سیاورشن آپ کرد ولی با این چند کلمه:

"ناصر عبداللهی ...ناصر ! اَ هیچ کَه خوشی نتدیدَ .............."

 

و این یعنی آره!... حــوا ، نـاصـریـای ایران رو بدجوری هوایی کرد و بُـرد!

 

+  چهارشنبه 13 دی1385ساعت 17:35  ...  الهه 


امروز آخرین پرواز ناصریا از تهران به بندر عباسه...امروز از جلوی تالار وحدت تا فرودگاه کنسرتی برپاست که شما هم میتونین تو این کنسرت که آخرین کنسرت ناصریاس، شرکت کنین...کنسرتی که خواننده ش نمیخونه ولی صداش تو دل و جونِ همه طنین اندازه...

* دل اگه خونه ی غم شد، من اگه پریشونم... تا ابد من به یادِ عشقت ترانه میخونم

* دل من یه روز به دریا زد و رفت... پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

* صدای پاتو میشناسم که مژده ی شکفتنه... یه آشتی ِ دوباره ی زمونه با دل ِ منه

* من خودمم نه خاطره، منظره ام نه پنجره...من یه هوای تازه ام، نه انعکاس حنجره

* ناصریا تو که تا حالا غم اتدیدَ... اَ دنیا خوشی نتدیدَ ، اَ همه کَه بد اتدیدَ

* یه روز از همین روزا روی شب پا میذارم... توی قاب لحظه ها عکس فردا میذارم

* گریه کردم، گریه کردم اما دردمو نگفتم... تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم

* ای عشق تو ایمانُم، از عشق تو بی جانُم، ای مرهَم دردانُم، جانانَه تو نازِتکه

* اهل باران، اهل دریا، اهل اندوه غروبیم...از دیار شعر و شرجی، از کویر و از جنوبیم

* تو رفتی و دل من شب دلواپسی شد... تو بُهتِ تلخِ غربت، اسیر بی کسی شد

* همه جا نقشِ جمالِ تو اَکِه گولُم خوا... همه جا وهم و خیال تو اَکِه گولُم خوا

* علی ای احمد ثانی به رجعت بالها وا کن... علی ای مرد دین، باز آی و فتح کل دنیا کن

* در دیگران می جوییَم، اما بدان ای دوست...اینسان نمیابی ز من، حتی نشان ای دوست 

* همه نقاشی شدیم با دستای تو مهربون... دو تا رو با هم کشیدی یکی رو بی همزبون

* آینه از عطر تو لبریز، کوچه از خاطره سرشار... خونه با یاد تو روشن، خونه با خواب تو بیدار

* بـهـار.. بـهـار.. صدا همون صدا بود...... صدای شاخه ها و ریشه ها بود

بـهـار.. بـهـار.. چه اسم آشنایی...... صدات میاد، اما خودت کجایی؟

 

ناصریا! شاید نازنین میخواد که "ندیـم اطلسیـها" رو بخونی اما گریه امونش نمیده که بگه...

* تو ندیم اطلسیها تو بهار خونه بودی... پـدرم برای بودن، تو چه عاشقونه بودی

مثِ شونه هات شکسته، دلم از این همه غربت..بی تو موندن، بی تو بودن، واسه من نمیشه عادت

 

ما هم با فریاد، با سوز دل میخونیم:

* با تو فانوس ترانه، یه چراغِ شعله ور بود... لحظه ها چه عاشقانه، قاصدک چه خوش خبر بود

 

میخوایم آروم شیم، ناصریا!..."فـاطـمــه" رو بخون...

* یا فاطمه بنت نبی، ای همدل و جان علی...ای تاجِ نورِ دنیا، یا زهرا، یا فاطمه سِرِّ خدا

 

دلامون گرفته ناصریا، مثل روزای بارونی از اون هواها که خودت حال و هواشو میدونی...

ناصریا! ..پشتِ این پنجـره ها که هیچ! تو دلای تمومِ مردمِ شهر داره بارون می باره...

حالا که میخواستی بری، برو! سفرت بخیر!...ولی دیگه بی تو، ما واسه خوب شدن زخمای دلواپسی چه کنیم؟...

تو بُهتِ جاده ها، تو بُهتِ این روزا که هیچی دیدنی نیس! چه جوری چشامونو ببندیم و جاش یـه رویـا بذاریم؟... 

تو مسافر و ما غریب! ...آره نشون دادی، تو راه عشق همه رو جا میذاری...

اما حالا خودت بگو، دیگه کی سکوت کوچه مونو ترانه بارون بکنه؟...کی دلامونو به ضـیـافـتِ ترانه مهمون بکنه؟...

گفته بودی: "تنها دلیل بودنم خوندن این ترانه هاس"... مگه ترانه ها تموم شدن که تو رفتی؟؟؟

* اینجا برای از تو نوشتن، هوا کم است... دنیا برای از تو نوشتن، مرا کم است

چاره ای نیس! در همه حال خوبِ ما از خـداحـافـظ بخون ...

* چه ترانه بی اثر بود، مثِ مشت زدن به دیوار

اولین فصلِ شکستن، آخرین خدانگهدار خدانگهدار 

دست تکون دادنِ آخر، توی اون کوچه ی خلوت

بغضِ بی وقفه ی آواز، گریه های بی نهایت

 

ناصریا!.....سربلند!!!!

* سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدانِ خالی لبِ پنجره، پُـر از خاطراتِ ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم، اگر خون دل بود ما خورده ایم

گُـواهی بخواهید اینک گُـواه! همین زخمهایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر، از این دست عمری به سر برده ایم

 

خـداحـافـظ شـروه خـوان بـغـض بـنــدر...

خـداحـافـظ آشـنـای بـوی شـرجــی...

خـداحـافـظ صـدای گـرم جـنــوب...

خـداحـافـظ نـاصـریــا...

+  یکشنبه 3 دی1385ساعت 8:8  ...  الهه 


سلام ناصریا... می دونم خوبین، پس حالتون رو نمی پرسم!

دیشب یلدا بود و یلدایی گذشت قدِّ یه سال!.. آسمون خشک بود ولی چشای من و خیلیای دیگه تا دلتون بخواد بارید.. همش فکر می کردم پارسال شب یلدا کجا بودین و چیکار میکردین.. نوید، نازنین، نامی و نینا رو تصور میکردم که پارسال با شما بودن و شاد ولی حالا بی شما و غمگین و بی پناه...

 

راستی! دیشب نیت شما رو واسه فال حافظ کردم، حافظ گفت:

هاتفی از گوشه ی میخانه دوش ..گفت: ببخشند گنه ، می بنوش

عفو الهی بکند کار خویش ..مژده ی رحمت برساند سروش

لطف خدا بیشتر از جُرم ماست ..نکته ی سربسته چه دانی! خموش

 

واسه همین میگم حالتون خوبه و پرسیدن نداره!

 

 

                            *      *      *

پ ن : میگما واسه خدا که کاری نداره!.. ناصریا هم که هنوز اسیر خاک نشده..

دوباره برگرده به زندگی!!!.. یه معجزه!.. فِک کن!!!

اون وقت میتونیم معجزه رو بعد از معجزه ی واقعی و با خودِ ناصر بشنویم..

چه ر‌‌ویای قشنگی!... اما حیف که فقط یه رویاس! 

 

+  جمعه 1 دی1385ساعت 14:50  ...  الهه 


پا بَه ناصر! تا که دورت بگردُم.. پا بَه ناصر عزیز ِ دلُم!

مگه نادُنی که مِه خُم کوهِ دردُم.. پا بَه ناصر عزیز ِ دلُم!

پا بَه ناصر! به خدا بی طاقتُم.. پا بَه ناصر عزیز ِ دلُم!

مگه ای طور به خیالِت مِه راحتُم.. پا بَه ناصر عزیز ِ دلُم!

به همین سادگی رفتی! بی خداحافظ.. عزیزم

سهم ِ تو شد روز تازه، سهم ِ من اشک که بریزم

 

+  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 16:0  ...  الهه 


شنبه ۴ آذر با صدایِ رادیویی که کنار بالشم از شبِ قبل روشن مونده بود از خواب بیدار شدم، شاید چون گوینده ی رادیو مدام یه اسم ِ آشنا رو تکرار میکرد خوب که گوش دادم شنیدم که: "ناصر عبداللهی تو کماست واسش دعا کنید"

 این خبر اِنقد ناراحت کننده و غیر منتظره بود که یه بغض خشک رو بچپونه تو گلومون!

همونجا، همون جور خواب آلود گفتم: "ببین خدا ! ..من اصلا حوصله ندارم! ..خوبش میکنی! ..خب؟؟؟..."

عصر همون روز تو وبلاگ یه روزنامه نگار خوندم: "شنیده م که ناصر عبداللهی فوت کرده..."

عبارت "فوت کرده" رو که کنار اسم ناصریا دیدم قلبم وایساد، نمیدونم چرا اینجوری شده بودم، بغض داشت خفه م میکرد، مث بارون اشکام می ریخت...

ترانه های ناصر بود و اشکُ بغضُ هق هق من...  

شروع کردم سرچ کردن ..همه جا از مریضیش گفته بودن اما از رفتنش نه... ولی بازم دلم آروم نمی شد.... هر آن که یادش می افتادم می زدم زیر گریه... خیلی شبِ بدی بود اما اون شب فهمیدم بیشتر از اون چه که فکر میکردم ناصریا رو دوس دارم...

خوب بشه الهی!  

+  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 8:50  ...  الهه